برای موفقیت تنها یک راه باقیست و آن خودتان هستید.

شعر و مداحی شهادت امام موسی کاظم (ع)

شعر و مداحی شهادت امام موسی کاظم (ع)

مداحی شهادت امام موسی کاظم, اشعار شهادت امام موسی کاظم

مداحی شهادت امام موسی کاظم (ع)

من که به عالمی پناهم،میره تا آسمونها آهم
زندان میشه به رسمه غربت،آخر گودی قتلگاهم
آتیش دل،سوز مرثیه هامه
ظلم و جفا،همدم لحظه هامه
جون میدم و،کاظمین کربلامه
ای خدا،ببین غریبم،دیگه نجاتم،بده ازین غم
واویلا واویلا واویلا…

خصم ِ یهودی ِ بی وجدان،میزد من و چه بی بهانه
روزه بودم ولی افطارم،بوده طعام ِ تازیانه
برای دین،چه سختی ها کشیدم
زهر ستم به جان خود خریدم
طعنه ها از دشمن خود شنیدم
شد آهم،با دیده ی تر،برات بمیرم،شهیده مادر
واویلا واویلا واویلا…

زندان بود و هجوم غربت،اما نشد تن تو بی سر
دلها بسوزه بر مظلومی،که شد سرش جدا از پیکر
تو کربلا،چه محشری به پا شد
تو قتلگاه،سری زِ تن جدا شد
وَ مثل ماه،هلال ِ نیزه ها شد
غمها بود،چه بی کرانه،که تسلیت شد،با تازیانه
واویلا واویلا واویلا…

…………

سالروز شهادت امام موسی کاظم

در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را
نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم
یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد
نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم کبودی بدن دارم
ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم
دو چندان می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه کردم تازیانه با وجود من
ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان
غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را

www.zendegieirani.com

اشعار شهادت امام کاظم, امام موسی کاظم

شعرهای شهادت امام موسی کاظم (ع)

.

موسای طور غربتم و خسته و بی عصا
مجروح عشق هستم و محکوم بی خطا

افتاده ام به گوشه زندان بی کسی
در حسرتم به دیدن یک بار آشنا

زندانی بدون ملاقات عالمم
کز اهل و از عشیر‌ه ی خود گشته ام جدا

در قعر تیرگی نفسم بند آمده
از دود شعله ی ستم و قحطی هوا

گاهی که خواب می بردم فکر میکنم
هستم چو یک کبوتر آزاد در فضا

پر می کشم ز دام و در آفاق می پرم
در دست باد هر طرفی می روم رها

ناگه ولی به ضرب لگد می پرم ز خواب
جا می کند به پیکر من جای ردّ پا

زخم فلز به گردن من دائمی شده
سرتا به پا شکسته تنم زیر چکمه ها

در سجده بسکه پیکر من آب رفته است
انگار روی خاک فتاده است یک عبا

گیسوی من به پنجه ی دشمن گرفته خو
مثل جنازه روی زمین می کشد مرا

وقتی که خسته می شوم از لطمه های او
می گریم از اسارت زنهای کربلا

باران آتش و سر بر نیزه بود و سنگ
آواز و رقص و هلهله شده پاسخ عزا

دیدگاهها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.



لطفاً جمع زیر را انجام دهید *

-